تبليغاتX
نوشته های من
جستجو در وبلاگ




پيوندها
قايق كوچك پرستو
انعكاس صبح
یاس پنج پر
هواداران سونگ ايل گوك
يه بشراي ديگه



لوگو دوستان
طراحي قالب-کدهاي html



طراح قالب
SOMAYEH



سلام.چطورید؟بهتون قول نمیدم ولی تا هفته ی دیگه یه داستان کوتاه

براتون میذارم که حال کنید.

فعلا بای



+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 2:57  توسط بشرا  | 

بازم منم

سلام بچه ها. خيلي وقت بود كه آپ نكرده بودم.آخه حرفي واسه گفتن نداشتم.جديدا دارم يه رمان مينويسم.هنوز اسمشو انتخاب نكردم .درباره ي يه آدم بدبختيه كه هر روز بدبخت تر از ديروز ميشه.راستش دلم براش ميسوزه. اگه تموم شد و قشنگ از آب در اومد . براتون تيكه تيكه تايپش مي كنم تا شما هم نظر بدين.

فكر كنم به قول پرستو دچار افسردگي اوقات فراغت شدم چون حوصله ي هيچي رو ندارم. حالم از هر چي بازي كامپيوتريه بهم ميخوره.اصلا به نظر من اين كار خيلي بديه كه 9 ماه از آدم عين (بلا نسبت شما)خر كار ميكشن. بعدشم 3 ماه ولش ميكنن.اگه عين آدم اين سه ماه تعطيلي رو تو ي كل سال پخش ميكردن.هم به آدم فشار نمي اومد هم 3ماه علاف نمي شد.

راستي دقت كردين  جديدا خيلي غر ميزنم. نمي دونم چرا؟ اما بعد از اينكه به همه چيز غر ميزنم احساس سبكي ميكنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:10  توسط بشرا  | 

سلام خوبین من دیروز مرحله ی دوم کنکور تیز هوشان رو دادم دعا کنید قبول شم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:41  توسط بشرا  | 

آخ

دست روي دلم نذاريد كه خونه، توي اين دهات خراب شده ي انديشه يه دونه بابا فقط يه دونه كتابخونه نيست. خير سرمون مثلاً جزو استان تهرانيم.اما دريغ از يه اينقدري امكانات.اَه بعد ميگن چرا نوجوانا ميرن پي تفريحات ناسالم و ... .آخه شما يه دونه كابخونه نميذاريد توي انديشه بلا نسبت شما غلط مي كنيد ميگيد نوجونا از بس كامپيوتر بازي ميكنن خنگ ميشن.دِه آخه اگه كامپيوترم بازي نكنيم ميميريم كه. تلويزيونم كه ديگه هيچي، هميشه ي خدا ، يا احمدي نژاد داره چرت وپرت ميگه يا چار تا آخوند شكم گنده ي خيكي دارن زرت و پرت ميكنن. منو باش كه دارم از تلويزيون مينالم آخه كجاي اين مملكت درسته كه تلويزيونش باشه.واي دارم ديوونه ميشم... .



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:6  توسط بشرا  | 

يك روز در جنگل هاي آمازون

 

يك روز معمولي بود و من مطابق هر روز از خواب بيدار شدم. كارهايم را انجام دادم و سر ايستگاه منتظرايستادم. سرويس آمد و من هم من سوار شدم. پس از مدت كوتاهي به مدرسه رسيدم. زنگ اول با دبيرِ جغرافيا يعني خانم قربانپور كلاس داشتيم اما انگار خانم قربانپور با بقيه روزها فرق داشت.

وقتي وارد كلاس شد خيلي سرحال بود و شادي در چشمانش ميدرخشيد. پس از گذشت مدت كوتاهي خانم قربانپور با خوشحالي گفت كه امروز يك سفر علمي به جنگل هاي آمازون داريم. سكوت كل كلاس را در بر گرفت. همه با چشمان گرد شده و نگاه هايي پرسشگر به هم مي نگرستيم.

چند ثانيه بعد با هم گفتيم:چي؟" خانم قربانپور تبسمي كرد و گفت :همانطور كه گفتم ما مي خواهيم با همكاري آموزش و پرورش، شما رو به جنگل هاي آمازون ببريم تا از اونجا ديدن كنيد اما هيچكدام از مدرسه ها حتي كلاس هاي ديگر مدرسه خودمون هم از اين موضوع خبر ندارند. موقع خروج از كلاس كاملا ساكت باشيد تا بقيه مخصوصا 1/3 ها نفهمند(ما  2/ 3 كلاس هستيم وبا 1/3 ها به شدت لج هستيم) چون اگه اونها بويي ببرند، خون به پا ميشه. ما همچنان حيران بوديم. خانم ادامه داد: اتوبوس پرنده جلوي مدرسه پارك شده.لطفا از همين ميز اول تك تك حركت كنيد و به سمت در حياط بريد. اونوقت هم سوار سرويس شويد.  من هنوز متوجه نبودم كه چه اتفاقي افتاده. يعني چه؟ مگر مي شود؟اتوبوس پرنده!؟ جنگل آمازون!؟ يكدفعه با صداي خانم قربانپور از جا پريدم: بشرا حواست كجاست؟ اول تو بايد بري.من با قدم هاي سست فاصله بين در كلاس تا در حياط را طي كردم. پشت در حياط متوقف شدم، مدرسه كاملا ساكت بود حتي مستخدم هاي مدرسه هم نبودند.

چشم هايم را ماليدم وپايم را از مدرسه بيرون گذاشتم. اتوبوس پرنده همان اتوبوس واحد خودمان بود اما آقاي شياسي راننده ي آن بود.جلوي اتوبوس ايستادم وبا خود گفتم حتما خانم قربانپور مزاح كردند. مگر مي شود!؟ انگار كارتون سفرهاي علمي است...!! راننده بلند گفت:"چرا استخاره مي كني بيا بالا ديگه! كاملا محتاتانه وارد سرويس شدم و در اولين صندلي تك نفره وا رفتم. بچه ها تك تك و حيرت زده وارد سرويس مي شدند. آخرين نفر خانم قربانپور بود كه سوار شد. آقاي شياسي خطاب به خانم قربانپور گفت:حركت كنيم؟" _"آقاي شياسي يه لحظه صبر كنيد 3،2،1،.......14،13همه هستن. حركت كنين. _چشم.

آقاي راننده با زدن يك دكمه بسم الله گفت و سرويس دو بال بزرگ در آورد. يكدفعه خانم قربانپور با دستپاچگي گفت: آقاي شياسي دكمه ي نامرئي كن، يادتون نره  _ آخ،آخ ....ديدين نزديك بود يادم بره ... خوب شد گفتين..سپس دو دكمه ي ديگر را فشار داد. ناگهان سرويس به سمت آسمان به پرواز در آمد.همهگي خشكمان زده بوده و از يكديگر مي پرسيديم:"يعني چي؟ ما خوابيم يا بيدار؟"

پس از بيست دقيقه، آقاي شياسي اهرمي را پايين كشيد و كمربندهاي ايمني از اينطرف و آنطرف صندلي بيرون زدند. خانم قربانپور كه بر صندلي كنار راننده نشسته بود، با صدايي بلند گفت:ميخوايم فرود بيايم.لطفا كمربند هاتون رو ببنديد.بچه ها ناباورانه مشغول بستن كمربند شدند. يكدفعه اتوبوس با تكان هاي شديد و با سرعت به سمت پايين حركت كرد. مدتي بعد تكان ها آرام گرفت و ما از اتوبوس پياده شديم به محض تماس پايم به زمين هواي مطبوعي وارد ريه هايم شد. آمازون ...آمازون... در حالي از شادي در پوستم نميگنجيدم مرتبا اين كلمه را تكرار مي كردم. خانم قربانپور گفت: به لطف خدا به سلامت رسيديم. بچه ها دست همديگررا بگيريد و ول نكنيد... اينجا پر از مار بوآ و شير و تمساح و همچنين انسان هاي آدم خوار است"همه با هم فرياد كشيديم: انسان های آدم خوار!؟"خانم دنباله حرف دنباله ي حرف خود را گرفت وگفت:بله، انسان هاي آدم خوار، اينها در همين حوالي زندگي ميكنند. تا وقتي ما با هم هستيم مي ترسند حمله كنند. چون تعداد اون ها خيلي كمه، پس بايد مواظب باشيد كه گم نشويد... حالا راه بيفتيد. خانم قربانپور جلوتر از ما راه افتاد. ما دست همديگر را سفت گرفته بوديم و راه مي رفتيم.جنگل از درختاني كه سينه ي آسمان را خراش داده بودند پر بود. درختان طوري سر به هم آورده بودند كه به زحمت مي شد آسمان را ديد. هوا مه گرفته بود و حرارت مطبوعي بر جنگل حكم فرما بود. در حال راه رفتن بودم كه ناگهان كفشم به جسم لزجي چسبيد و مانع حركتم شد. ايستادم وبه مهكامه كه دستم راگرفته بود گفتم كه برود، من كفشم را آزاد ميكنم و مي آيم. اماجسم لزج از پايم جدا نمي شد و لحظه به لحظه برسختيش افزوده مي گشت. صداي مهكامه از آنطرف شنيده ميشد: بشرا، نمياي؟ ما رفتيما " و من هم در جواب او گفتم: الان    مي آم. و باز هم براي جدا كردن كفشم كوشيدم. ناگهان احساس كردم كسي پشت سرم با نفس هاي بريده بريده و شرارت آميز سكوت جنگل را در هم مي شكند. صداي نفس ها نزديك تر و نزديك تر مي شد. تا آمدم جيغ بزنم دستي پرمو جلوي دهانم را گرفت. تعداد ضربان قلبم سر به فلك كشيد. ضربات محكم و پياپيي بر دستانش فرود مي آوردم اما فايده نداشت، دستانش از سنگ بود. ناگهان فرد شروع كرد به عقب رفتن. پاهايم از درون كفش هايم بيرون آمد. من روي زمين كشيده مي شدم. لحظه اي صورتش نمايان شد.انسان آدم خوار... . او ريش و موي بلند ونيم تنه اي از جنس پوست داشت و حا لت چهره اش نشان از خوي وحشي او مي داد.

درونم از اميد خالي ومغزم از ترس پر مي گشت،ترس از ناشناخته ها... . به هيچ چيز نمي توانستم  فكر كنم.تلاش هايم براي باز كردن دستش از جلوي دهانم بي نتيجه بود و او مرا همچنان روي زمين مي كشيد.

سرانجام مرا نزديك درختي برد. با جسم طناب مانندي دست وپايم را به درخت بست. سپس تكه اي از پوست لباسش را كند و دهانم را محكم بست. با خود گفتم رفته است تا دوستان و خانواده اش را بياورد تا مرا براي ناهار ميل كنند.

چشمانم ديوانه وار درون حدقه مي گشت. به خانواده ام فكر مي كردم كه اگر بفهمند من را آدم خوار ها خورده اند چه حالي به آنان دست ميدهد. ناگهان سنگ نوك تيزي توجه مرا جلب كرد. با نوك انگشتانِ پايم آن را به سمت خود آوردم. چرخي زدم و با دستانم كه از پشت بسته شده بود آن را بر داشتم و مشغول بريدن طناب ها شدم. حين پاره كردن طناب ها چندين بار سنگ به دستم برخورد كرد كه باعث سوزش شديدي شد اما اهميت نداشت مهم اين بود كه من نجات پيدا كنم.

پس از گذشت حدودا ده دقيقه طناب ها پاره شدند. دستانم را جلوي چشمم گرفتم، غرق خون بود. به سرعت دهانم و پاهايم را باز كردم.

من، پابرهنه و دوان داون به سمت مقصدي نا مشخص مي دويدم. فقط مي خواستم دور شوم ناگهان شيري از پشت بوته هاي آن طرف تر بيرون آمد. دستانم يخ كرد. نزديك ترين درخت را بغل كردم. ومشغول بالا رفتن از آن شدم. شير نيز همچنان كه من بالا مي رفتم به سرعت به سمت درخت مي دويد و وقتي به درخت رسيد پرش بزرگي كرد اما نتوانست مچ پايم را بگيرد. من خود را به شاخه اي محكم رسانيدم. شير پايين درخت دراز كشيد و غرش خوفناكي كرد.

سرم را روي شاخه گذاشتم و شروع كردم به گريستن. صداي هق هق من در جنگل مي پيچيد. يكدفعه احساس كردم جسم بسيار سنگيني از قسمت مچ پايم در حال پيچيده شدن است. با وحشت به پايم نگاه كردم. خداي من مار. مار به سرعت به سمت بالاي تنم مي آمد و قفسه ي سينه ام تنگ تر و تنگ تر ميشد ديگر نمي توانستم نفس بكشم. ناگهان مار دهان عظيم الجثه ي خود را به اندازه ي تقريبا بيست سانتيمتر باز كرد و صورت مرا گاز گرفت.

ناگهان از خواب پريدم و چند دقيقه به اطرافم نگريستم.صورت خيس عرقم را با لباسم پاك كردم و جرعه اي آب، از ليواني كه روي ميزِ كنارم بود نوشيدم وبا صدايي آرام گفتم:خدا به خير كند عجب كابوسي بود!!

 

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:14  توسط بشرا  | 

محافظت از سلامت در برابر بحران هاي آب و هوايي

 

وقتي كه اسم بحران به ميان مي آيد، درمي يابيم كه خطر جدي است و بايد به فكر چاره بود. بحران هاي آب و هوايي همانطور كه از نامش پيداست يك مشكل همه گير مي باشد و براي رفع آن نبايد فقط دولت يا مردم تلاش كنند، بلكه همه با هم بايد اين مشكل را از سر راه برداريم.

مثلاً همين پارسال كه سرماي زمستانش بنا به گفته اي در پنجاه سال گذشته بي نظير بوده است ، انواع ويروس ها و بيماري ها بين مردم شيوع پيدا كرد ،دست و پاي عده اي در اثر سُرخوردگي شكست، چندين نفر در اثر گازگرفتگي جان خود را از دست دادند و سرنشينان يك خودرو سواري، در نزديكي همدان،به علت سرما و نداشتن بنزين و مجهز نبودن خودرو به سيستم بخاري، جان باختند و ... .اگر بخواهيم حوادث ناشي از زمستان پارسال را برشماريم مجال صحبت درباره ي راه هاي برخورد منطقي با اين مسئله را از دست مي دهيم.

در مورد شيوع بيماري ها و ويروس ها، اگر كمي بهداشت را رعايت كنيم،ميزان آن به حداقل مي رسد. مثلاً فرد بيمار از وسايل شخصي ديگران استفاده نكند و از ماسك هاي مخصوص براي جلوگيري از انتقال بيماري بهره جويد و همه ي اين راه هاي كليشه اي كه مطمئنم من صد و نود و نهمين نفري هستم كه اين مواد را به شما يادآوري مي كنم.

در مورد گازگرفتگي كه خطر جدي تري است و گاز منواكسيدكربن مانند قاتلي خاموش جان افراد بي احتياط را مي گيرد، تلويزيون توانست اطلاعات مردم را افزايش دهد. مثلاً اگر لوله ي بخاري شما سرد باشد نشانه ي آن است كه گازهاي مضر از خانه خارج نمي شوند و اگر بدون دليل، احساس تهوع و سردرد كرديد،سريع خود را به خارج از خانه برسانيد و آتش نشاني را خبر كنيد.دودكش بخاري بايد كلاهك داشته باشد و حدود يك متر از بالاترين قسمت خانه بالاتر باشد.

نكته ي ديگري كه در مورد گاز وجود دارد، استفاده ي بي رويه از آن در فصل زمستان است كه حتماً مي دانيد پارسال در مناطقي از كشورمان، گاز قطع شد و مردم به سوزاندن هيزم و استفاده از نفت روي آوردند.

اگر هر خانوار دو الي سه درجه از دماي محيط خانه اش كم مي كرد و افراد در عوض لباس هاي گرمتري مي پوشيدند،بدون شك اين مسئله خيلي زودتر حل مي شد.

راجع به تصادفات ناشي از لغزندگي سطح جاده ها، بايد گفت دولت با تلاش هاي دلسوزانه اش، روزانه راه هاي ارتباطي داخل و خارج شهر را باز مي كرد و با ريختن نمك بر روي جاده هاي لغزنده،موجبات ذوب شدن هر چه سريعتر يخ ها را فراهم مي كرد. سازمان ناجا نيز با الزامي كردن استفاده از زنجير چرخ، توانست جلوي وقوع بسياري از وقايع دلخراش را بگيرد.

در مورد مرگ آن پنج نفر از هموطنانمان ، بايد بگويم كه آنها خود نيز مقصر بودند، چرا كه، نه خودروشان داراي بخاري بود و نه وسيله ي گرمايشي همراه خود داشتند.

همانطور كه ملاحظه كرديد در صدا و سيما مرتباً اطلاع رساني مي شد كه از سفرهاي غير ضروري صرف نظر كنيد؛ اما با اين حال عده اي بدون داشتن زنجير چرخ و امكانات لازم، به سفرهاي غير ضروري پرداختند كه حاصل آن چيزي نبود جز حوادث وحشتناكي كه شاهد آن ها بوديم.

تا كنون فقط درباره ي حوادثي كه در زمستان رخ مي دهد،سخن رانديم و خوب است بدانيد كه بسياري از هواشناسان پيش بيني كرده اند كه تابستان فوق العاده گرمي در انتظار ماست. البته خطرات در تابستان كمتر از زمستان است اما با اين حال وجود دارند و بايد براي مقابله با آنها چاره انديشي كرد؛ از جمله گرمازدگي هاي شديد،مبتلا شدن به بيماري هاي پوستي در اثر تابش آفتاب،شيوع برخي بيماري ها،كم آبي و آلودگي هاي ناشي از آن.

جهت مقابله با اين مشكلات بايد از روبرويي با آفتاب شديد خودداري كرد و در صورت ضرورت، از كرم هاي ضد آفتاب،عينك ها و كلاه هاي آفتابي استفاده كرد.

البته در اين مورد نيز صداوسيما بايد اطلاع رساني هاي لازم را صورت دهد و مردم را آگاه نمايد.

در برخورد با آلودگي هاي شهري مثلاً درپي گنديدن آب هاي راكد موجود در جوي ها نيز، ماًموران زحمتكش شهرداري بايد تلاش بيشتري را متحمل شوند و زباله ها را با فاصله ي زماني كوتاه تري جمع آوري كنند و از ايجاد بوي بد در سطح شهر جلوگيري نمايند تا به اين ترتيب از شيوع بيماري ها در بين مردم كاسته شود.

در مورد كمبود آب نيز مردم بايد تا جايي كه مي توانند در مصرف آن صرفه جويي كنند  تا  همه ي هموطنانمان بتوانند از اين نعمت حياتي بهره ببرند.

در آخر بايد بگويم كه در اين بحران هاي همه گير،همه ي ما موظف هستيم دست دردست هم نهيم و با همكاري هم بكوشيم تا اين تغييرات آب و هوايي،مشكلات غير قابل جبران به بار نياورده و بتوانيم در كنار هم تابستان يا زمستان خوبي داشته باشيم. 

      



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:11  توسط بشرا  | 

طرح هام
چند تا کار تقریبا گرافیکی کشیدم .گفتم بذارم تو وبلاگ تا نظر بقیه رو هم بدونم.گرچه با اسم وبلاگم  سازگاری نداره .در ضمن اینها ایهام داره لطفا بی توجه از کنارش رد نشین  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:11  توسط بشرا  | 

شير ، غوغاي زمانه

شايد از ديدن عنوان تعجب كنيد.اما با خواندن مطلب زير مطمئنا نظرتان عوض خواهد شد.

ديروز براي خريد از خانه خارج شدم و به بازار بوستان رفتم (بازار بوستان ساختمان يك طبقه اي است است كه حدود 20 سوپر ماركت در آن محصولات خود را به مردم عرضه مي دارند)

در حال گذر از سالن بازار بودم كه ناگهان جمعيتي 40 ،50 نفره ديدم كه دور مغازه اي گرد آمده بودند.كنجكاو شدم و نزديك تر رفتم.مرد ميانسالي با قدي كوتاه و چاق مشاهده كردم كه وسط جمعيت داد ميزد:

_اقا من اگه نخوام به شماها شير يارانه بدم بايد كي رو ببينم؟

مرد جواني با صدايي بلند گفت:

 _ تو غلط مي كني! مرتيكه، مگه ارث باباته.دولت بهت شير مي ده كه به ما ها بدي!

ناگهان جمعيت به نشانه تاييد حرف مرد جوان همهمه راه انداختند. مغازه دار گفت:

_دولت؟ كدوم دولت؟ تو هنوز نمي دو ني اين مملكت صاحاب نداره!؟

مرد جوان به سمت مغازه دار رفت و با لحن تحديد آميزي در حالي انگشت اشاره اش را تكان مي داد گفت:

_ شير منو ميدي يا زنگ بزنم پليس بياد مغازتو تخته كنه؟

سپس گوشي اش از جيب شلوارش دراورد . مغازه دار رنگش پريد و گفت:

_ حالا شما چرا جوش مياري؟

_ميدي يا نميدي؟

_تسليم، مي دم.

سپس دو شير را داخل نايلون مشكي گذاشت و به طرف مرد جوان گرفت.مرد جوان دو  200توماني مچاله شده كف دست مرد گذاشت و با زحمت خود را از لاي جمعيت بيرون كشيد از بازار بيرون رفت.جند دقيقه اي به دور شدن مرد جوان خيره شدم. وقتي برگشتم ديدم مغازه دار كركره ي مغازه اش را پايين كشيد . جمعيت شروع به داد وبيداد كرد. مغازه دار بدن توجه به بقيه به سمت موتورش رفت وسوارش شد و رفت. مردم چند دقيقه اي هاج و واج رفتن مغازه دار تماشا كردند و بعد متفرق شدند.. با تاسف سرم را تكان دادم و به راهم ادامه دادم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 8:12  توسط بشرا  | 

درباره
سلام.

من بشرام. 14 سالمه.اين اولين وبلاگيه كه ساختم.

از حدود چهار سال پيش مشغول خوندن كتاب هاي مختلف شدم.تقريبا كل كتاب هاي جلال آل احمد رو خوندم.چون كه كتابخونه مدرسم كتاب هاي زيادي داشت. بعضي ازكتاب هاي نويسنده هاي ديگه هم خوندم.مثل كتاب هاي بيگانه و سوء تفاهم و طاعون آلبر كامو و شازده كوچولوي آنتوان دو سنت اگزو پري و مجموعه داستان ها ي كوتاه صادق هدايت و صمد بهرنگي و...

همه ي اينها باعث شد كه بتونم داستان هاي تخيلي خوبي بنويسم و مورد تشويق معلم ادبياتم قرار بگيرم. تا اينكه امروز به سرم زد كه داستان هامو تو وبلاگ بذارم تا بتونم نظر بقيه رو نسبت به داستانام بدونم.اگر پيشنهاد يا انتقادي داشتين لطف كنين برام نظر بذارين.

با تشكر خداحافظ




صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ



نوشته هاي پيشين
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387



آرشيو موضوعي
طرح های من
دست نوشته های من



ورود به چت روم